Friday, June 12, 2009

nothing really matters!

پیرزن همیشه با روسری سفید و تسبیح سبزش جلوی در خانه اش می نشست و نگاه سرد ش را به عابران میدوخت ... چروکهای دور چشمانش بیش از هر چیزی میگفت در پس دیوارهای زمان هیچ افسانه ای نخوابیده و تنها عایدی خراب کردن دیوارها خطی دیگر به دور چشمانمان است .

حال به جای خودش و صندلیش اعلامیه ای به روی در خانه اش مانده است.الان دیگر کودکان کوچه با خیال راحت بدون ترس از عصای پیرزن به شاخه های درخت توت جلوی خانه اش آویزان میشوند و مرد همسایه می تواند بدون شنیدن غرغرهای پیرزن پرایدش را جلوی خانه اش پارک کند آخر تا وقتی زنده بود اجازه نمی داد .مگفت اگر شبی نصفه شبی سکته کنم ماشین شما مانع ورود آمبولانس می شود.

همه میگویند عمرش را کرده بود فکر میکنم اگر منم که عمرم را نکرده ام بمیرم زیاد فرقی نکند مطمئنا راننده های خطی مثل روزهای دیگر سال با فریادهیشان مسافر جمع می کنند و دختر مدرسه سر کوچه در آینه خونه مان قبل از رفتن به مدرسه آرایشش را پاک می کند و مردم در ایستگاهای مترو دوان دوان در حالیکه هر چند ثانیه یک بار به ساعتشان نگاه میکنند سوار مترو میشوند.

الان شب است و حوصله اینهمه احساس پوچی را ندارم به دنبال جمله ای در ذهنم برای دلداری خودم میگردم.به یاد کتاب دینی های مدرسه می افتم احتمالا زمانیکه همسن و سال پیرزن شوم بیشتر به آن کتابها ایمان بیاورم.