از خواب بعد از ظهر با هوس های عجیب غریب بلند شدم و طبق عادت نشستم پای کامپیوتر تا به اهداف تا حدی خبیثم برسم.همینطور که مایکل داره فریاد می کشه "دریم آن"چشمم به کتاب برا تیگان می خوره که عکس روی جلدش براتیگان و معشوقه اش روبروی مجسمه فرانکلین است.عکس روی جلد را دوست دارم و دوست تر می داشتم مثل این فیلم های ماشین زمان یه شیرجه سوزنی توی عکس می زدم و جای دختر عکس می نشستم .دوست دختر براتیگان بودن حتما باید جالب باشد...دریم آن ************** به چنتا کتاب کمر باریک باکره به شدت محتاجم .چنتا کتابی که دارم و نخوندم همگی قطورند و این روز ها با شب های بارانیش حوصله شنیدن داستان زندگی از زبان یک دیوانه را ندارد.پینک فلوید داره میگه "ایت واز انلی فنتزی"...منظورش همه حرف های مایکل جانه؟یعنی نمی تونم شیرجه بزنم؟....نه همون دریم آن.... **************** الان تصمیم گرفتم این متن با دریم آن تموم شود اما حرف دیگری برای گفتن ندارم...پس دریم آن... دریم آن... دریم آن... دریم آن... دریم آن... دریم آن...ء
پیرزن همیشه با روسری سفید و تسبیح سبزش جلوی در خانه اش می نشست و نگاه سرد ش را به عابران میدوخت ... چروکهای دور چشمانش بیش از هر چیزی میگفت در پس دیوارهای زمان هیچ افسانه ای نخوابیده و تنها عایدی خراب کردن دیوارها خطی دیگر به دور چشمانمان است .
حال به جای خودش و صندلیش اعلامیه ای به روی در خانه اش مانده است.الان دیگر کودکان کوچه با خیال راحت بدون ترس از عصای پیرزن به شاخه های درخت توت جلوی خانه اش آویزان میشوندو مرد همسایه می تواند بدون شنیدن غرغرهای پیرزن پرایدش را جلوی خانه اش پارک کند آخر تا وقتی زنده بود اجازه نمی داد .مگفت اگر شبی نصفه شبی سکته کنم ماشین شما مانع ورود آمبولانس می شود.
همه میگویند عمرش را کرده بود فکر میکنم اگر منم که عمرم را نکرده ام بمیرم زیاد فرقی نکند مطمئنا راننده های خطی مثل روزهای دیگر سال با فریادهیشان مسافر جمع می کنند و دختر مدرسه سر کوچه در آینه خونه مان قبل از رفتن به مدرسه آرایشش را پاک می کندو مردم در ایستگاهای مترو دوان دوان در حالیکه هر چند ثانیه یک بار به ساعتشان نگاه میکنند سوار مترو میشوند.
الان شب است و حوصله اینهمه احساس پوچی را ندارم به دنبال جمله ای در ذهنم برای دلداری خودم میگردم.به یاد کتاب دینی های مدرسه می افتم احتمالا زمانیکه همسن و سال پیرزن شوم بیشتر به آن کتابها ایمان بیاورم.